1. «لو كرر ضربه بما لا يحتمل مثله بالنسبة الي بدنه و زمانه فهو عمد و كذا لو ضربه دون ذلك فاعقبه مرضاً فمات.»
اگر ضربات را به طور مكرر بر كسي وارد كند كه بدن شخص تحمل آن را ندارد يا اينكه با توجه به زمان نميتوان آن را تحمل كرد قتل او قتل عمد به شمار ميرود. همچنين قتل عمدي به شمار ميرود اگر او را به كمتر از مقداري كه تحمل آن را ندارد بزند و به دنبال آن ضربات مضروب بيمار شود و بميرد.
2. «يمكن الاكراه فيما دون النفس عملاً بالاصل في غير موضع النص كالجرح و القطع اليد فيسقط القصاص عن المباشر و يكون القصاص علي المكره.»
اكراه به كمتر از قتل ممكن است (و حكم اكراه بر آن مترتب ميشود) به خاطر اصل (عدم جعل حكم در مورد اكراه يا عموم رفع حكم از مكره كه حديث رفع بر آن دلالت ميكند) در غير مورد نص مانند مجروح ساختن و قطع دست. بنابراين قصاص از مباشر برداشته و اكراهكننده قصاص ميشود.
3. «و يقتص للمرأة من الرجل في الطرف من غير الردّ حتي تبلغ ثلث دية فتصير علي النصف.»
اگر مرد جراحتي بر زن وارد آورد زن حق قصاص عضو دارد بدون آنكه چيزي رد كند تا آنكه ديه آن عضو به يكسوم ديه مرد برسد كه در اين صورت نصف خواهد شد.
4. «ولد الزنا اذا بلغ و عقل و اظهر الاسلام مسلم يقتل به ولد الرشده.»
ولد الزنا هر گاه بالغ و عاقل شود و اظهار اسلام كند، مسلمان است و اگر غير فرزند زنا او را به قتل برساند قصاص خواهد شد.
5. «يقبل اقرار السفيه و المفلس بالعمد ولو اقرّا بالخطا الموجب للمال علي الجاني لم يقبل من السفيه و يقبل من المفلس.»
اقرار سفيه و مفلس به قتل عمد پذيرفته ميشود. اگر سفيه يا مفلس به قتل خطايي كه مال را بر عهده قاتل ثابت ميكند اقرار كند اين اقرار از سفيه پذيرفته نميشود ولي از مفلس پذيرفته ميشود.
6. «لو اقر واحد بقتله عمداً و آخر بقتله خطا تخيّر الولي في تصديق من شاء منهما و الزامه بموجب جنايته.»
اگر فردي اقرار كند كه شخص مقتول را عمداً كشته است و فرد ديگري اقرار كند كه او را به قتل خطايي كشته است ولي دم مخير است و هر كدام را بخواهد ميتواند تصديق كند و وي را به مقتضاي جنايتي كه طبق اقرارش مرتكب شده است ملزم سازد.
7. «فتثبت مع اللوث مع عدمه يحلف المنكر يميناً واحداً فان نكل حلف المدعي يميناً واحدة و يثبت الحق.»
قسامه در صورت لوث ثابت ميشود و در غير اين صورت منكر يك قسم ميخورد و تبرئه ميشود و اگر از قسم خوردن خودداري كند مدعي يك قسم ميخورد و با همان يك قسم حق ثابت ميشود.
8. «اما الجماعة النساء و الفساق فتفيد اللّوث مع الظن بصدقهم و يفهم منه و جماعة الصبيان لايثبته بهم اللوث الّا أن يبلغوا حد التواتر.»
اگر گروهي از زنان و مردان فاسق شهادت دهند در صورتي كه ظن به صدق گفتار آنها رود لوث محقق ميشود ولي با شهادت گروهي از كودكان لوث ثابت نميشود مگر آنكه به حد تواتر برسند.
9. «يثبت القصاص في الحارصة من الشجاج و الباضعة و السمحاق و الموضحة و لا يثبت في الهاشمة و المنقلة و لا في كسر العظام لتحقق التغرير بنفس المقتص منه.»
قصاص در حارصه (زخمي كه بر سر و صورت وارد ميشود)، با ضعه، سمحاق و موضحه ثابت ميشود ولي از هاشمه، منقّله و در شكستن استخوانها ثابت نميشود زيرا شخص قصاص شده را در عرض هلاكت قرار ميدهد.
10. «يجوز القصاص قبل الاندمال جناية الجاني لثبوت اصل الاستحقاق و ان كان صبر اولي.»
كسي كه بر او جنايت وارد شده است ميتواند پيش از بهبودي جراحت جاني را قصاص كند به خاطر آنكه اصل استحقاق قصاص با وارد شدن جراحت ثابت شده است اگرچه صبر كردن تا زمان بهبودي بهتر است.
11. «كل عضو وجب القصاص فيه لو فقد انتقل إلي الدية.»
هر گاه عضوي كه قصاص در آن واجب است مفقود باشد حق قصاص به ديه منتقل ميشود.
12. «الواجب في قتل العمد القصاص لا احد الامرين من الدية و القصاص.»
در قتل عمد قصاص واجب است نه آنكه ولي دم ميان قصاص و ديه مخيّر باشد (اصل اوليه قصاص است).
13. «لو جني علي الطرف و مات و اشتبه استناد الموت الي الجناية فلا قصاص في النفس للشك في سببه بل في الطرف خاصة.»
اگر شخص آسيبي به عضو ديگري وارد آورد آنگاه شخص بميرد و معلوم نشود كه آيا همان جنايت موجب مرگ او شده است يا خير، قصاص نفس ثابت نميشود چون در وقوع سبب و موجب قصاص در نفس ترديد داريم و قصاص تنها در همان عضو ثابت ميشود.
14. «لا يقتص بالآلة الكالة فيأثم المقتص ولو فعل و لا شيء عليه سواء.»
قصاص نبايد با وسيله كند اجرا شود و اگر قصاصكننده چنين كند مرتكب گناه شده است و چيزي جز گناه بر او نيست.
15. «يجوز للوليّ الواحد المبادرة من غير اذن الامام و ان كان استيذانه اولي خصوصاً قصاص الطرف.»
ولي دم اگر يك نفر باشد ميتواند خودش بدون اذن امام قصاص را اجرا كند اگرچه بهتر آن است كه از امام اذن بگيرد به ويژه در مورد قصاص نفس.
16. «و يجوز التوكيل في استيفائه فلو عزله و اقتص و لما يعلم بالعزل فلا شيء عليه لان الوكيل لا ينعزل الّا مع علمه بالعزل.»
ولي دم ميتواند براي استيفاي حق قصاص وكيل بگيرد پس اگر وكيل بگيرد و او را عزل كند اما وكيل پيش از آگاه شدن از عزل خود جاني را قصاص كند چيزي بر او نخواهد بود (نه قصاص و نه ديه) به خاطر آنكه وكالت وكيل تا زماني كه از عزل خود آگاه نشده باقي است.
17. «يضمن المعنّف بزوجته جماعاً أو ضماً فيجني عليها.»
شوهري كه با سختي با همسر خود نزديكي كند (در جلو يا پشت) و يا او را در بغل گيرد و باعث شود كه جنايت بر او وارد شود از مال خود ضامن است.
18. «الصائح بالطفل أو المجنون أو المريض مطلقاً أو الصحيح علي حين غفلته يضمن في ماله.»
كسي كه بر كودك، ديوانه يا بيمار (چه غافل باشد و چه آگاه) يا شخص سالم در حالي كه غافل است فرياد برآورد و به سبب اين فرياد جنايتي بر آنها وارد آيد در مال خود ضامن آن ميباشد.
19. «لو انقلبت الظئر فقتلت الولد ضمنته في مالها ان كان للفخر و إن كان للحاجة فهو علي عاقلتها.»
اگر دايه هنگام خواب روي بچه غلت بخورد و بچه را بكشد در صورتي كه شير دادن به آن بچه به خاطر فخر باشد دايه در مال خودش ضامن ديه او خواهد بود و اگر به خاطر نيازمندي و احتياج به اجرت باشد ديه او بر عاقله قاتل است.
20. «في الاهداب و هو شعر الاجنان الارش علي قول.»
در كندن اهداب يعني موهاي پلك چشم بنابر قولي ارش است.
21. «في الانف الديه سواء قطع مستأصلاً أو مارنه.»
در بريدن بيني خواه آن را از بيخ ببرد يا تنها نرمه آن را ببرد يك ديه كامل ثابت ميشود.
22. «الحارصة و هي القاشرة للجلد و فيها بعير.»
حارصه آن زخمي است كه پوست را ميشكافد و ديه آن يك شتر است.
23. «الدامية و هي الّتي تقطع الجلد و تأخذ في اللحم يسيراً و فيها بعيران.»
داميه آن زخمي است كه كمي در گوشت فرو ميرود و ديه آن دو شتر است.
24. «و الباضعة و هي الآخذه كثيراً في اللحم و لا يبلغ سمحاق العظم و فيها ثلاثه ابعرة و هي المتلاحمه علي الا شهر.»
باضعه آن زخمي است كه مقدار زيادي در گوشت فرو ميرود اما به سمحاق (لايه نازك روي استخوان) نميرسد و ديه آن سه شتر است و بنابر قول مشهورتر بر آن متلاحمه نيز گفته ميشود.
25. «السمحاق و هي التي تبلغ المسحاقة و هي الجلدة الرقيقه المغشية للعظم و فيها اربعة ابعرة.»
سمحاق و آن زخمي است كه به پوست نازك روي استخوان ميرسد ولي آن را نميشكافد و ديه آن چهار شتر است.
26. «الموضحة و هي الّتي تكشف عن وضح العظم و فيها خمسة ابعرة.»
موضحه زخمي است كه به واسطه آن استخوان آشكار ميشود و ديه آن پنج شتر است.
27. «الجايفة و هي الواصلة إلي الجوف و فيها ثلث الدية.»
جائفه زخمي است كه به درون شكم ميرسد و ديه آن يكسوم ديه كامل است.
28. «العاقلة و هم من تقرب بالأب ان لم يكونوا وارثين في الحال و يدخل في العَقَل العمودان.»
عاقله كساني هستند كه به واسطه پدر با قاتل خويشاوند هستند هر چند در حين قتل از او ارث نبرند، عمودان جزء عاقله ميباشند. (يعني پدران و فرزندان قاتل هر قدر بالا يا پايين روند.)
29. «في قصاص النفس و موجبه ازهاق النفس المعصومة المكافئة عمداً عدواناً»
در قصاص نفس آنچه موجب قصاص ميشود خارج كردن نفس معصوم و همتا از روي عمد و ظلم است.
30. «العمد یحصل بقصد البالغ الي القتل بما يقتل غالباً»
قتل عمد در صورتي است كه فرد بالغ قصد داشته باشد با وسيلهاي كه غالباً كشنده است كسي را بكشد.
تماس با موسسه